...........پدر بزرگ بنده که چند صباحی است ریق رحمت را سرکشیده و به دیار باقی شتافته است .حکایت می کرد که پس از چند صباحی که درویشی با حشمت و کار آزموده را بر سر کار چوپانی
وشبانی گماردیم .و الحق و الانصاف خوب از عهده کار بر می آمد و ما از نفس گرمش بهره ها نیز می بردیم. یک روز فیلش هوای هنوستان کرد و حوصله اش سر امد که ای جماعت این عصای شبانی را به کسی دیگر دهید که من اینجا دارم به آب و دانه این دنیای خاکی آلوده می شوم . و گذاشت و رفت که رفت .
و گوش به ما نداد که گفتیم ای درویش بمان که دنیا پر از خوف و خطر و حرامیان هر گوشه ای در کمینند.تا مال و جانت راتباه سازند.
درویش که آهی در بساط نداشت آسوده خاطر بود و ما تازه در اندوه که چه کنیم این رمه بی چوپان را
و ندا در دادند که شبانی کار آزموده می خواهیم . با مزد کافی و اجر بسیار ..............که هر گوسفند آن
در خانه بیوه زنی و فقیری و علیلی است . و طفلان بسیاری را باید که از شیر این میشان بخورند.
تا برومند و جوان گردند.
و چند روزی دیگر که سر آمد و رسولانی به شش گوشه گیتی فرستادند تا کسی بیاید و این رمه را چوپانی کند . شوربختی را کشان کشان آوردند که اینست آن که شما می خواهید.
پیران صاحب نظر و کدخدایان اقلیم در وی نظر انداختند و از سر ناچاری کلاه و دیهیم چوپانی بر سرش نهادند و جشنی و سوری گرفتند که یافته شد آنچه نایافتنی بود.
......و از روز دوم شبان گله را به دامنه برد و البته جاسوسان در آن حوالی به کمین بودند که احوال او را ببینند و راپرت بدهند که چه می کند و چون است احوال او...............
و راپرتچی ها آمدند و گفتند که این شبان شوربختی است اندیشناک و از صباح در حال سماع است در اطراف گله و همی فریاد بر داشته که های های منم آن که بکار م داشته اند و اینک دمار از گرده گرگان و حرامیان بدر آورم ............بهوش باشید .
و چون ایامی گذشت اهالی دیدند که شیر این میشان به تحلیل می رود و بزان گرسنه تر و حیران ماندند که در این مرغزار خرم چه می شود گو سفندان را که شیری در پستان ندارند و گوشتی دربدن ..
پس هر کس تفسیری بر بست و مکاشفه ای در خود و مباحثه ای درمیدان آبادی .....
و اما سالی بر نیامد که دیدند این لاغر میان دیروز فربهی شده است سرخ گونه که عربده هایش
تا چند فرسنگ شنیده می شود . و اما پدر بزرگ باز هم داشت می گفت که چه شد احوال او را
و من که گویا در همان روزگار نوزادی بودم شیر خوار به علت کمبود شیر اکنون گاهی دچار نسیان حافظه می گردم .
و از آن روزگار به بعد می دانم که دیگر مردم علاقه خودشان را در دامداری از دست دادند و هر کس
گوسفند خود را بفروخت و عزم جزم کرد که دیگر در کار و بار و این معقولات دخالت نکند .
و می دانید که امروزه همه شیر و گوشت خود را چگونه دریافت می کنند . و تا حدودی یادم است که پدر بزرگم می گفت که ریش سفیدان و عقلای ولایت هم فهمیدند که ایندفعه شبان بیچاره عاشقی بوده است آواره و اهل دل و حال و سکرات و او را بدرد این امور نمی خورد .
پس او را به حال خود گذاشتند و منباب مزاح گاه می آمد و در قهوه خانه اسباب ابساط خاطر را
فراهم می نمود......به پایان آمد این قصه دل من شد پر از غصه ..تا شبی دیگر و شبانی دیگر
درود و صد بدرود..