تبليغاتX
حدیث بی قراری

حدیث بی قراری

گاه نوشته ها

بعد از مدتی تفکرات تصمیم گرفتم به یک ده کوره هجرت کنم . ده کوره ای که تنها یک خانه داشته باشد. و یک اطاق و یک چشمه و یک درخت در حیاط  و البته حیاط   این

خانه دیوار و حصار ندارد.

و تصمیم گرفتم که در آنجا فقط درباره  خانه خودم فکر کنم  و به گربه ای بیندیشم که

دارد به گنجشک ها لبخند میزند.

و یا به گلی که قرار است در قسمت چپ باغچه خانه ام بکارم  . و این که چه نوع گلی باشد.

گل ها اصولا زیبا هستند  .البته ممکن است همسری که می خواهم به این

خانه بیاورم  .نسبت به نام گل مربوطه حسادت کند  پس بهتر است حالا کاری به

گلها نداشته باشم.

شبها با نور شمع هم می توان زندگی کرد . شاعرانه می شود . راستی  اگر

شاعری من گل کرد چکنم . شعر هایم را کجا بنویسم  ؟  آنجا من می خواهم

کاغذ و قلم هم نبرم . شعر را هم نمی گویم  . ممکن است مشهور شوم  و یا

همسر آینده ام مشکوک شود   و برایم پرونده درست کند  .

پنجره خانه ام به شرق باز باشد بهتر است یا  به غرب ؟  عصرها دلگیر است 

بهتر است همان رو به شرق باشد  .خطرش کمتر است  .  غروب را دوست

نداشته ام  . غرب را هم  . راستی غراب یعنی چه؟

اما غروب ها  توی ایوان خانه ام  می نشینم  و چشم را می دوزم  به انتهای

بیابان  و آنقدر نگاه می کنم  تا شب بشود  و بعد شروع می کنم  ستاره هارا

شمردن   و همینطور ادامه می دهم   روزها و شبها را  تا روزها و شبهایم  قدر

ستاره ها بشود   .

و کسی گوشش بدهکار حرفهای من نباشد  . و یادشان برود که توی تمام دنیا یک ده کوره ای است  که تنها یک خانه دارد   .تنها یک خانه

کوره دهی که حتی اسم هم ندارد  .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مهرگان  | 

...........پدر بزرگ بنده که چند صباحی است ریق رحمت را سرکشیده و به دیار باقی شتافته است .حکایت می کرد که پس از چند صباحی که درویشی با حشمت و کار آزموده را بر سر کار چوپانی

وشبانی گماردیم .و الحق و الانصاف  خوب از عهده کار بر می آمد و ما از نفس گرمش بهره ها نیز می بردیم. یک روز فیلش هوای هنوستان کرد و حوصله اش سر امد  که ای جماعت این عصای شبانی را به کسی دیگر دهید که من اینجا دارم به آب و دانه این دنیای خاکی آلوده می شوم . و گذاشت و رفت که رفت .

و گوش به ما نداد که گفتیم ای درویش بمان که دنیا پر از خوف و خطر و حرامیان هر گوشه ای در کمینند.تا مال و جانت راتباه سازند.

درویش که آهی در بساط نداشت آسوده خاطر بود و ما تازه  در اندوه که چه کنیم این  رمه بی چوپان را

و ندا در دادند که شبانی کار آزموده می خواهیم  . با مزد کافی و اجر بسیار ..............که هر گوسفند آن

در خانه بیوه زنی و فقیری و علیلی است .  و طفلان بسیاری  را باید که از شیر این میشان بخورند.

تا برومند و جوان گردند.

و چند روزی دیگر که سر آمد  و رسولانی به شش گوشه گیتی فرستادند تا کسی بیاید و این رمه را چوپانی کند . شوربختی را کشان کشان آوردند که اینست آن  که شما می خواهید.

پیران  صاحب نظر و کدخدایان اقلیم در وی نظر انداختند و از سر ناچاری کلاه و دیهیم چوپانی بر سرش نهادند و جشنی و سوری گرفتند که یافته شد آنچه نایافتنی بود.

......و از روز دوم شبان گله را به دامنه برد و البته جاسوسان در آن حوالی به کمین بودند که احوال او را ببینند و راپرت بدهند  که چه می کند و چون است احوال او...............

و راپرتچی ها آمدند و گفتند که این شبان شوربختی است اندیشناک و از صباح در حال سماع است در اطراف گله  و همی فریاد بر داشته که  های  های منم آن که بکار م داشته اند و اینک دمار از گرده گرگان و حرامیان بدر آورم ............بهوش باشید .

و چون ایامی گذشت اهالی دیدند که شیر  این میشان به تحلیل می رود و بزان گرسنه تر  و حیران ماندند که در این مرغزار خرم چه می شود گو سفندان را که شیری در پستان ندارند و گوشتی دربدن ..

پس هر کس تفسیری بر بست و مکاشفه ای در خود و مباحثه ای درمیدان آبادی  .....

و اما سالی بر نیامد که دیدند این لاغر میان  دیروز  فربهی شده است سرخ گونه که عربده هایش

تا چند فرسنگ شنیده می شود . و اما  پدر بزرگ  باز هم داشت می گفت که چه شد احوال او را

و من که گویا در همان روزگار نوزادی بودم شیر خوار به علت کمبود  شیر  اکنون گاهی دچار نسیان حافظه می گردم .

و از آن روزگار به بعد می دانم که دیگر مردم  علاقه خودشان را در دامداری از دست دادند و  هر کس

گوسفند خود را بفروخت و عزم جزم کرد که دیگر در کار و بار و این معقولات دخالت نکند .

و می دانید که امروزه همه شیر و گوشت خود را چگونه دریافت می کنند . و  تا حدودی یادم است که پدر بزرگم می گفت که ریش سفیدان و عقلای  ولایت هم فهمیدند که ایندفعه شبان بیچاره عاشقی بوده است آواره  و اهل دل و حال و سکرات و او را بدرد این امور نمی خورد .

 

پس او را به حال خود گذاشتند و منباب مزاح گاه می آمد و در قهوه خانه اسباب ابساط خاطر  را

 فراهم می نمود......به پایان آمد این  قصه دل من شد پر از غصه ..تا شبی دیگر و شبانی دیگر

                                        درود و صد بدرود..

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

............و چون حکایت به اینجا رسید . ملک شهباز خواب در چشمانش لانه کرده بود. رخصت داد و شهرزاد خسته با هزار و یک قصه در بستر خویش اندیشه می کرد .که هزار و دومین شب را چگونه سر کنم؟

 

.....و به خواب رفت . در خواب دید که در هزاره سوم است .

شهرزاد چنگ بر گرفت و بر خواند که آه ای آدمی  ای پهلوان همه قصه ها و ای ملک همه دورانها

ای سلطان و شاه زمینها و زمانها .ای تو که هر روز به رنگی و به جامه ای و آیینی در آیی و هر شب عشوه یی . آهنگی.........

 

گاه تیغ  بر میان می بندی وگاه در میان  اما همیشه عربده کشانی و قصه ات همیشه خلق را به خواب برده اگر از دهان شهرزاد در اید  و یا از دهان جلاد   و  دلقک  ..

 

                                ................................................................

 

و چنین آمده است  که در هزاره سوم   شهرزاد  قصه گوی ما     چنان  عاشق جمال و گفتار  و کردار

 

ملک شهباز قرار گرفته بود  که  عارف و عامی  را متحیر خود بنمودی  و قصه از یادش چنان برفتی

 

که  راه خانه را  با میخانه  عوض نمودی   و نصایح  حکما را   به تمسخر که  شما کجا  راه دارید؟

 

به سرا پرده   ملک شهباز   من خود  او را با قصه های خود جاودانه کردم.

 

......ودیری نگذشت که  راویان اخبار به سراپرده آن ملک راه یافتند  و دیدند او را خفته پس  بر

او دست یازیدند که ناگهان  غباری متعفن از پس آن بلند شد و  فهمیدند ملک شهباز  را که

غباری پیش نبوده است.

و خلق را ندا دادند کی  بندگان خدا دیر سالی است که ندای  ملک شما کذب بوده و او خود نیز

 

مرده ای بیش نبوده پس  بر این مرده عاشق نشوید  .و خلق از آن روز به بعد شادی کردند و عجیب که روزی فراخ از پس او آمد .

تنها شهرزاد بود که بر دامنه کوه  دماوند هنوز چنگ در بر گرفته بود و می نواخت   .

 

                        آه  ای شهزاده قصه های من. ای ناجی تنهایی من

                       تنها تویی  تنها تو   یی

                         دوای درد بی درمان و جنون من................

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار ///////////////این شعر زیبای هوشنگ ابتهاج است یعنی ه الف سایه  او را حافظ معاصر می دانند . چرا که غزلهایش تا نزدیکی های خورشید رفته .و خودش سی سالی می شود که به تبعید خود خواسته رفته است. این شعر را استاد شهیدی در کاستی به همین نام در برنامه گلهای تازه ش۷۱ خوانده که در بازار کمیاب است  یادهردو بخیر.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

 سالهاست که از آن روزهای ابری می گذرند . سالها یی که پیرزن تنهایی همیشه کنار ایوان می نشست  و چشم را به آخرین درخت کوچه باغ  روبرو می دوخت.

و چنین انتظار می کشید . انتظار در بند بند تنش تیر می کشید و او را می فرسود . زجر بود و

تنهایی برای  کسی که می دانست روزی خواهد آمد .

آنروزی که رفت   قول داد که حتما خواهد آمد  . و با هم  آخرین قسمت زمین را پر از نهال سپیدار

خواهند کرد.

او قول داده بود و می دانست که او هر چه که نباشد روی قولش پابند است  . همه مرد باقولش

زندگی می کند .   اگر نتواند روی عهد و پیوندش بماند که برای لای جرز خوب است.

 و ایام ی بر ما رفت که هیچ کس به فردایش نیندیشید و گذشته خاطره ای بود چون یک شبنم  زلال

بر روی گلبرگ زندگی   .

اما او هیچ وقت نخواست   شبنم زندگی اش را به آفتاب نزدیک کند  .

پیر زن  گل را با شبنم دوست داشت  .می دانست که نمی آید چون او تنها نرفته بود .

او را از اعماق جنگل آنجا که سیاهی پشت سیاهی گم می شود  صدا می زدند.

او می گفت آنجا  آنقدر سیاه است که خودت را در سیاهی مثل آینه می بینی و اگر دروغ بگویی

مثل آیینه راست  جلوی تو می ایستد . و به آیینه روی طاقچه نگاه کرد و برایش سر تکان داد.

و زن جوان به آیینه حسودی کرد و مردش که داشت بیرون میرفت این بار آیینه را پنهان کرد.

تا مردش دیگر برای آیینه سر تکان ندهد.

و امروز یادش رفته که آیینه را کجا پنهان کرده   دلش برای آیینه تنگ شده تنگ تنگ تنگ

دوست داشت وقتی حرف می زند  روبروی آیینه باشد  تا بداند   کدام حرفهایش راست است

و کدامش دروغ   و از خودش خجالت بکشد  

مگر چه فرقی می کرد؟ هیچ کس دوست ندارد یکی راست بیاید و توی چشم آدم  و

بگوید کوش ؟ چیکارش کردی  ؟ و او ته ته جنگل را نشان بدهد که همانجا کنار برکه   خاکش کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

سالی نوروز

بی چلچله  بی بنفشه می آید

بی جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بی گردش مرغانه ی رنگین بر آیینه

نوروز بی گندم سبز و سفره می آید

بی پیغام خموش ماهی از تنگ بلور

بی رقص عفیف شعله در مردنگی

سالی

نوروز

همراه به در کوبی مردانی

سنگینی بار سالهاشان بر دوش

تا لاله ی سوخته به یاد آرد باز

نام ممنوعش را

و تاقچه ی گناه

دیگر بار

با احساس کتابهای ممنوع

تقدیس شود

در معبر قتل عام

شمع های خاطره افروخته خواهد شد

دروازه ها بسته

به ناگاه

فراز خواهد شد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی

به خنده باز خواهد شد

وبهار

در معبری از غریو

تا شهر خسته

پیش باز خواهد شد

سالی

آری

بی گاهان

نوروز چنین آغاز خواهد شد.........(شاملوی بزرگ)

 

اینک دوستان من در آستانه سالی جدید هستیم و خوشحالم که همه آنان را باز خواهم دید و یا با آنها در ارتباط هستم  .هر چند کاری برای دلهای غم زده شان نمی توانم انجام بدهم. اما آرزو می کنم  که گنجه هایشان پر از کتاب  و مجله و روزنامه باشد و جیب هم انباشته از پول

و کار کار کار آنقدر  که به همه برسد  .  هر چند گاه وقتی این آرزو ها را که می کنم قسمت حافظه من که مربوط به ضرب المثل ها است  .فعال میشود و می گوید بزک نمیر بهار میاد .............و یا آرزو برجوانان عیب نیست......گر این ملک است و این روزگار.........و همینطور دارد می آید. 

ولی بالاخره   امروز در آخرین روز سال هم سالروز ملی شدن صنعت نفت  و زعیم ملت ایران   زنده یاد دکتر محمد مصدق  که به پایمردی او و مردم ایران به حق خود رسیدیم را گرامی می داریم .

و هم   عید نوروز را  به عزیزانم   تبریک می گویم  وشادی را فزون تر برای آنان خواهانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

 چند روزی از مهرماه گذشته بود . که با یک ورق کاغذی که به دستش  داده بودند . آمد  توی ده  پیش من  و همانجا اطراق کرد  .

 خوشحال شدم که باز همدمی است و حداقل می شود روزها ی سرد زمستان و شبهای درازش را تحمل کرد .  اینجا کنار این ده کوچک و بر بالای این تپه که تنها صدای روباه  وهو هوی باد در گوشهایم می پیچد  . صدای دیگری نیست تنها صدای  وهم آلود ی که از طرف دشت می آید و من  که با تنهایی اخت هستم  هنوز نتوانسته ام آنرا  تحمل  کنم . و شبها  گاهی واقعا می ترسم.

 

 تا چند تا چایی خورد و سیگاری دود کرد .سراغ قبرستان آبادی را گرفت  و من حیران که چه پاسخی به او بدهم اول اینکه در این مدت اصلا به صرافت نیا فتادم که سراغ قبرستانشان را بگیرم و اصلا تا حالا نفهمیدم که  از آنها کسی مرده باشد  . 

 

گاهی می دیدم  بچه ای سیاه پوش شده و یا غایب می کند بخاطر مرگ قوم و خویشهایش اما هیچ وقت دوست نداشتم بروم و از مرگ آنها بپرسم   یا سری به آنها بزنم  .

 

هر چند که در عروسی آنها هم شرکت نکرده بودم .  فقط کتابهایم بودند  .  که  وقتی کارهایم تمام می شد  ورقشان می زدم   ویا چند صفحه اباطیل می نوشتم که یعنی منهم چیزی نوشته باشم .

 او داشت بر بر نگاهم می کرد و من  داشتم فکر می کردم اگر  بهش بگویم  راه قبرستان را نمی دانم  حتما کلی بهم می خندد  . کوتاه نیامدم گفتم  ای بابا همه اول سراغ حمام را می گیرند تو یکراست می خواهی بروی قبرستان هر وقت خواستی یکی از بچه ها همراهت می شود برو یک آماری از آنجا بردار  هر جایش را هم دوست داشتی برای خودت بگیر  . که کلی خندیدیم

 

 و بعد نشستیم و چند ساعتی  مثل خاله زنها غیبت همه آدمهای مشهور را کردیم  که احساس می کردیم   باید  حلاجی شوند  . معلوم بود سرش کمی توی حساب است . اما می گذاشت من حرف بزنم  و خودش کمتر وارد معقولات می شد . 

 

از روز دوم  سری زد به قبرستان و روز سوم و تا چند روز  مدام تا اینکه  پرسیدم قبرستان  چکار داری ؟

می گفت می خواهم مردم اینجا را بفهمم  و اولین جا قبرستانش است و خوب می شود فکر کرد 

و بعد از مدتی همه مردم را می شناخت می دانست گاو عمو رجب چند ماهه است و یا ننه سکینه  چند سال دارد و دو تا شوهر را فرستاده آن دنیا و یا رماتیسمش  دارد زمینگیرش می کند .

 دو ساعت می نشست و همینطور گوش می داد به حرفهای بی سرو ته  کربلایی  نجات علی که از زیارتش می گفت   و یا  چند روز میدوید  تا بین  ممد  قربونعلی  و نوروز علی  که ده سال بود قهر بودند  صلح بیندازد و آخرش هم دختر این یکی را داد به پسر اون یکی تا  شر خوابید و  بعد  که هی می رفت تا بساط عروسی راه بیندازد .  و راه انداخت .

 و بعد مراسم عروسی و ساز دهل و رقص  و همه آداب را  شروع کرد به نوشتن  می گفت اینها از بی صاحبی دارند همه چیزشان را فرا موش می کنند  .  باید یک کاری کنیم که یادشان نرود  .

   

 آخرهای خرداد که می خواستیم برویم تازه یادم افتاد که راستی راه قبرستان آبادی از کدام طرف است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 


اي بچه‌هاي پاپتي
دور شين و کور شين همه‌تون
زنده به‌گور شين همه‌تون
تو شهرمون مهمونيه
مهموني‌مون اعيونيه
دنبک و تنبور مي‌زنن
طبلک و شيپور مي‌زنن
نيفته چشمام بهتون
نشنوه گوشام صداتون
دور شين و کور شين همه‌تون
زنده به‌گور شين همه‌تون
تا وقتي جشن قيصره
دس به سپيدي نزنين
دس به سياهي نزنين
مهمون داره بدش مي‌آد
لرزه به گنبدش مي‌آد

اي بچه‌هاي ناز نازي
وقتي مي‌آين به اين بازي
زبون درازي نکنين
با تله بازي نکنين
حرف دو پهلو نزنين
پهلو به جادو نزنين
نياد صداي حرف‌تون
صداي حرف تلخ‌تون
نگين که قحط گندمه
گشنگي مال مردمه
نگين که مرگ فراوونه
زندگي اينجا ارزونه
نگين که جشن ملته
اون که اسيره ذلته
حرف‌هاي سر بسه نگين
آسه بياين، آسه برين
تا ديوه شاخ‌تون نزنه
لقد به طاق‌تون نزنه
تو شهر کلاغ فراوونه
تو هر سوراخي پنهونه
اگه کلاغا بدونن
ديو و خبردار مي‌کنن
ديوه مي‌آد سراغتون
زهر مي‌ريزه تو آش‌تون

سروده سیاوش کسرایی است که سالها ی دور گفته و امروز بی مناسبت نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

این روزهای یخبندان  عجب آدم می خورد به یخبندان

 

خودش و به یخبندان همه چیز  و هر جا که نگاه می

کنی سرما ست   و   سپیدی برف  و آدم یادش می افتد

به زندگی بعد از زندگی  که عین این دشت ها سپید و

مبهم افتاده جلو زندگی   ما   و زندگی های ما که فعلا

 

به سلیقه  دیگران می چرخد  .

 

 

 و همه   رفتارهایمان به سبک و سیاقی که تحمیل می

شود .

و اینک وقتی آب و هوا  و سیاست و فرهنگ همه دچار

 

یخبندان می شود  .نا چار انسان دلش هوای قبرستان

 

را می کند. برای گریه کردن جای خوبی است.

 

راستی کی تا حالا سری  به آنجا زده ایم ؟

همین دیروز سری زدم به قبرستان  باور کنید  تل بزرگی

 

از بلور یخ  درست شده بود  .بدون هیچ دلیلی  انگار

امسال  مرده ها آمده بودند   اینجا و آنقدر گریه کرده

بودند  .تا این تل یخی درست شده بود.

 

گریه برای ما زنده ها 

گریه برای  زنده ها

گریه  گریه  گریه.............................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مهرگان  | 

تمام ردیف درخت های سدر را می گیرم و می روم جلو"مدت درازی است که دارم راه می روم.

خیلی خسته شده ام . مفصلهایم درد می کند.  سالهاست  که با این دردها کنار آمده ام  . از آن روزی که به دنیا آمده ام  .

 

دوست پیری داشتم که مدتی  همخانه  بودیم . در یک چیز مشترک بودیم آن هم دردهای مشترکمان بود. با همان دردها و زنجموره هایی که از صبح تا شب داشتیم .

 

و در  یک چیز اختلاف  آنهم دارویی بود که  می خوردیم  . پیرمرد  اصلا به این دکتر و داروهای امروزی اعتقاد نداشت و منهم به داروهای علفی  او که  همیشه روی چراغ داشت جوش می خورد

من اصلا حوصله دارو خوردن را ندارم  .تا حالا هم بسته قرص یا شیشه شربتهایم  را تمام نکرده ام. 

 

فکر می کنید  با این داروها بیماری ها  خوب می شود  ؟

هر کس  میرسد برایمان یک نسخه می پیچد  . رسالت انسانها  شده است نسخه پیچیدن  .تا حالا چقدر راهبر و فیلسوف و دانشمند آمده و نسخه کرده اند برای این همه آدم  مریض ؟

 

 

درخت های سدر  تمام شده  چقدر درخت سدر کاشته اند . بعد از درخت های سدر باید برسم به قبرستان متروکه   با چند نفر اینجا قرار ملاقات گذاشته ام . خیلی باید مواظب باشم .ترس هم برم داشته      . از مرده ها که نمی ترسم از همانها می ترسم که مرا آورده اند اینجا 

از سنگ قبرها هم می ترسم  توی این تاریکی اگر پایم بخورد به سنگها   کارم زار است . کله معلق می شوم . تا عمر داشته ام این سنگ قبر ها  نقش زیادی تو سرنوشت من بازی کرده اند.

 

موقع کنکور دانشگاه که از بس عجله کردم پایم خورد به یکی از همین سنگها و روانه بیمارستان شدم . دست نوشته هایم که دوباره سنگ قبر ی کله معلقم کرد و کاغذها را آب برد. چند بار دیگر هم ....سرنوشت را نگاه کن  امشب هم  گفته اند بیا اینجا   راستی نگفتم آندفعه هم که مامور ها گرفتنم پایم خورد به سنگ قبر  و چشم که باز کردم  خوابیده بودم روی تخت زندان.

 

تاتی کنان وسط سنگ قبرها دارم راه میروم .  خیلی از شکستگی پا می ترسم کلا از اینکه نتوانم راه بروم می ترسم   . اگر افتادم و پایم شکست    اینجا چه کسی به فریاد من میرسد؟

راه را پیدا می کنم باید روی سنگها  پا بگذارم و بپرم   حالا همچین برایتان شیلنگ تخته بیندازم

که کیف کنید  .با اجازه      مرده ها        فقط سر نخورم                خوب است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط مهرگان  |